آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

مهندس مامان

اینم پسر مهندس من که داره  از مامانش سبقت میگیره در کلاس رباتیک. الان دیگه کامل از روی نقشه مدار می بنده با مفهوم مقاومت ، خازن ، دیود ، فتو سل ، گریبکس ، موتور و کلی جزییات دیگه هم آشنا شده. جالبه وقتی مربیشون داشت در مورد سنسورها صحبت می کرد هر کدوم از بچه ها سنسورهایی رو می شناختن اسم بردن ، ابتینم اسم دزدگیر ماشین رو اورد ، مربیشون خیلی خوشش اومد و گفت حالا اگه گفتی دزدگیر چه سنسوری داره .آبتین هم با اعتماد به نفس کامل گفت : سنسور لگد..... و اینگونه بود که سنسور لگد کشف گردید   ...
6 مرداد 1395

به یاد اون روزها

چند روز پیش با آبتین داشتیم البومها رو نگاه می کردیم . جالبه دیگه به قول آبتین شدن البومهای قدیمی. یادمه سا ل 89 یعتی شش سال پیش همین موقع ها چه حالی داشتم . از نظر جسمی و روحی داغون داغون بودم فقط منتظر بودم این روزها هم بگذره و یکی که قراره همدمم بشه ، مونسم بشه ، همه  زندگیم بشه ، عشق و وامیدم به دنیا بشه ، بیاد پیشم. چه روزگاری بود ابنجا همش یه روزشه....     ...
6 مرداد 1395

مهندسه دیگه

خوب وقتی یه مرد کوچولوی مهندس تو خونه باشه ، دوست داره برد وسایلو نگاه کنه ، کاریشم نمیشه کرد الانم هوس کرد ببینه برد یه دسته بازی چه شکلیه و چطوری کار میکنه ...
6 مرداد 1395

گواهینامه رباتیک

اینم گواهینامه حضور در مسابقات استانی رباتیک نفسم ، البته مربوط به شهریور 94 هست ولی چند روز پیش به دستم رسید از خدا می خوام همیشه و همیشه موفق باشی و بتونی راه درست رو به خوبی انتخاب کنی   ...
6 مرداد 1395

بدون عنوان

لالالایی فرزند زیبا قهرمان من، انسان فردا      شب شد دوباره، ماه مهربون داره می تابه از تو آسمون   چشمات و ببند همراه رویا اسب چوبیت، اسب سم طلا یه شب از شبا موقع بهار رو یال یه اسب، تو می شی سوار   میری آسمون مثل پرنده می چرخی هر جا  با شور و خنده می پری هر جا،  رو چوب صندل از روی برکه از روی جنگل    ابرک سیاه روی نور ماه ماه مهربون، ماه بی گناه     دسته دسته نور گل و ستاره ابر و از رو ماه کنار می زاره   آسمون ودشت پر میشه از نور صدای خورشید میاد از اون دور     ...
6 مرداد 1395